دلم برای کسی تنگ است ...

خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد !خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم .خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟خدایا ! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای ، از حساب بیرون است .تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی ، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم .خدای من ، می دانم که با این همه ، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند :اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند ...

نیایش دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩| ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ| توسط نیوشا| نظرات () |

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ| توسط نیوشا| نظرات () |

وقتی میبینن حالت بده بهشون نیاز داری یه جوری تنهات میذارن که باز دوباره یادت بیاد همه این دوستی ها و باهم بودن ها و حرف ها مثل یه سراب می مونه ! وقتی که بخوای خیلی بهش نزدیک بشی یعنی وقتی بخوای از فرط تشنگی انقدر نزدیک بشی که یه جرعه آب بنوشی تا نیازت و برطرف کنی و آروم بگیری تازه می فهمی تا الان این چشمای تو بوده که داشته گولت می زده شایدم اون سراب نامرد یا اصلا قانون های طبیعت ، نمی دونم بالاخره باید یه کسی و یه جایی و یه جوری مقصر بدونی واسه این همه تنهایی !

این دفعه یا اول قانون های طبیعت رو خوب حفظ کن !

یا سراب ها رو بشناس !

یا برو چشم پزشکی ! یول

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸| ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ| توسط نیوشا| نظرات () |

خدایا قبول دارم من خودم خودمو رسوندم به اینجا به اینجایی  که دوسش ندارم

اما تو توی این همه ترس و دود لی و تنهایی ولم نکن  

خدایا دعای همیشگی من این بوده و هست

منو محتاج این بنده های سنگ دلت نکن

آمین

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸| ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ| توسط نیوشا| نظرات () |

کاش بودی

 تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصهء فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸| ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ| توسط نیوشا| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ